یاددارم یک غروب سردسرد
میگذشت ازکوچه مادوره گرد
دوره گردم بشگه خالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
اشک درچشمان باباحلقه زد
عاقبت آهی زدوبغضش شکست
شدشب یلداونان درسفره نیست
ای خداشکرت ولی این زندگیست؟!
...........................................
بوی نان تازه هوش ازماربود
اتفاقامادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون پرید
گفت آقاسفره خالی می خرید؟!
غم قصدسفرازاین حوالی می داشت
تا شعر به یاری دلم برخیزد
این طبع به خواب رفته حالی می داشت
می نویسم که دوستت دارم
می نویسی من از تو بیزار م
می نویسم بیادمن هستی؟
می نو یسی مگر که بیکا رم؟
می نویسم چرا نمی آ یی؟
می نویسی برو گر فتا ر م
می نویسم ز گر یه لبر یزم
می نویسی زخنده سرشارم
می نو یسم بیا به با لینم
می نو یسی مگر پر ستا رم؟
می نویسم که بی تو می میرم
می نویسی خو دم خبر دار م
دیگرنمان ، برو
باشدکه یک خیال بمانی برای من
یک باورزلال بمانی برای من۲
من یک پرنده ام
ازبس که میله های قفس راشمرده ام
خاموش مرده ام
بگذارکتاب دل دمی بازکنیم
بگذار به بال شعر پروازکنیم
بگذار به زیر سایبانی زغزل
شرح غم بی نهایت آغازکنیم

ای توسر آغاز سر آغاز ها
عشق تو بال همه پروازها
با دل شوریده ی ما می کند
شیوه ی چشمان تواعجازها
ما و دل وجان سرا پا نیاز
از تو ولی با دل وجان نازها
از تو واز نغمه گیسوی توست
سر دل انگیزی آواز ها
عشق تو و نام تو ویاد تو
مایه ی زیبایی آغازها



1
هرچه می رویم پیشتر
فاصله زیادمی شود میان ما
آه مهربان بگوچرا؟!
2
توسرشاری از روح پرشوربارش
نصیب من ازتو ولی خشکسالی است
بگواین چه آشفته حالی است
3
برای توعاشق ترین اولی من
بگذارمردم بخندند
تونسبت به من بی خیالی ولی من...
2 سه گانی
1
اومرابه حال خودگذاشت،رفت
دل دم ازحضورمی زند
دل همیشه حرف زورمی زند
2
میوه های باغ زندگانی منند
دختران نازنین من
بهترین سه گانی منند
------------------------------
نگار،زهراوهستی سه گانی عزیزمن هستندعجیب حالی کرد
زیرپای مراکه خالی کرد
همسایه روبرویی شب شده ام
آنقدرکه ازنبودنت می سوزم
تندیس کسالت آورتب شده ام
قوم زیاده خواه
ازتوبره خورند و از آخور دو زیستند
بیا بشوی ز رخسار دشت تاول را
کجایی ای باران؟
بیا به رقص در آور دوباره جنگل را
۲- پاییز
کی میرسداین فصل شورانگیز؟
دلتنگ دلتنگیم
کی میرسدپاییز؟
سپیده سرزده درمن
طلوع من زیباست
شروع من زیباست
۲
بی شک به مهربانی ما رشک می برند
این روزها همه
حتی فرشته ها که زما مهربان ترند
۳
باچشمهای مهربانت عهد می بندم
شکرانه این عشق
زین پس به جای گریه می خندم
۱
سجاده من حالتی نیلوفری داشت
بایادت ای خوب
امشب نمازم رنگ وبوی دیگری داشت
۲
شکرمی کنم تولدی دوباره را
جان من برای این سفرمصمم است
آسمان برای بالهای من کم است
۳
هرچه کردم قلب من آدم نشد
کشتمش
چیزی ازدلتنگی من کم نشد
۴
شب وسکوت وصدای یواش ثانیه ها
وکاش می دیدیم
برای غارت فرصت تلاش ثانیه ها
۵
مانده درمیان بهت باغبان اسیر
درنگاه هرزه ی گیاههای هرز
سروهای سربه زیر
۶
وقتی که ازنابودی ات طرفی نبستند
آه ای پرستو
باسنگ تهمت بالهایت راشکستند
۷
دراین سیاهی شب بوی نورمی آید
سپیده نزدیک است
صدای پای سواری زدورمی آید
۸
سرمست وسرخوشیم کمی غم بیاورید
مردیم ازخوشی!
اسباب درد و رنج فراهم بیاورید
جلویم سد شد و نشناخت مرا
حال من بدشدونشناخت مرا
بعد ازآن زردی مزمن رنگم
سرخ، بی حد شد و نشناخت مرا
اشک برگونه پژمرده من
خط ممتد شد ونشاخت مرا
غم و اندوه من ازسردی او
ضرب درصد شد و نشناخت مرا
هیچ انگار نه انگار که من...
از برم رد شد و نشناخت مرا
1
این است آیین رفاقت رسم یاری؟
من جرعه جرعه تشنه شهدوصالت
توآیه آیه غرق درپرهیزگاری؟
2
بازی سرنوشت وتقدیراست
جستجوهانتیجه داداما
دل اوجای دیگری گیراست
3
دست من رابه گردنم انداخت
پرم ازاضطراب و ازتشویش
آشتی می دهد مرا باخویش
4
دل پای رویاوخیالت ایستاده است
باورکن ای خوب
حتی خیالت هم برای من زیاداست
5
سفربخیرمسافرخدابه همراهت
ولی دوباره بیایی
دوچشم ویک دل زخمی نشسته برراهت
من وادی وادی زردم
کاری بکن سمت توسمت آب برگردم
دست مرابه جای تمامی شاخه ها گویی هزار بار مکرر بریده ا ند
مانند یک پرنده به چنگال کرکسان انگار بال بال مرا پر بریده اند
دیگرزمینگیرم ولی باورنکردی
گفتم که شوق زندگی کردن ندارم
ازخویش هم سیرم ولی باورنکردی
گفتم که کاری برنمی آیدزدستم
محکوم تقدیرم ولی باورنکردی
گفتم بمان من پای برگشتن ندارم
بسته به زنجیرم ولی باورنکردی
گفتم مروپیشم بمان ومهربان باش
بعدازتومی میرم ولی باورنکردی
بيابيابه گذشته به حويش برگرديم
بياكمي به زمانهاي پيش برگرديم
دلم گرفته ازاين سبزه هاي مصنوعي
عجيب خسته ام ازاين هواي مصنوعي
دلم گرفته براي غروب آبادي
براي منظره هاي جنوب آبادي
نگاه كن ده مارا ز دورها پيداست
ببين كه دودسفيدتنورهاپيداست
نگاه كن بوي نان برشته مي آيد
صداي مادر و عطر فرشته مي آيد
كسي كه ساده وبي ادعاست مادرمن
هميشه شكرگزارخداست مادرمن
کسی که چین وچروک رخش بهارمن است
قدخمیده ی اومایه ی وقارمن است
دوباره می شنوم من صدای پای پدر
نویدبارش باران وخنده های پدر
کسی که پینه ی دستان اوبهشت خداست
کسی که اصل محبت کسی که عین صفاست
بيابيابه گذشته به حويش برگرديم
بياكمي به زمانهاي پيش برگرديم
به خانه هاي گلي سقفهاي بي آهن
به آن فضاي معطرفضاي بي آهن
به خانه هاي گلي سقفهاي چوبيمان
به لحظه هاي صميمي به گاه خوبيمان
دلم گرفته براي غروب آبادي
براي منظره هاي جنوب آبادي
دلم هوای توداردهوای هوای چشمانت
دلم دوباره گرفته برای چشمانت
مگو که فاصله داریم و پلک بر هم زن
زد ور می شنوم من صدای چشمانت
در آستانه پیری دوباره پیدا شد
جوانی دلم از لابلای چشمانت
به زندگانی من رنگ تازه ای بخشید
حضور ساده و بی ادعای چشمانت
دلم چو کشتی بی ناخدای سرگشته است
به روی وسعت بی انتهای چشمانت
نگاه کردی و تا جاودانه حک شده است
به روی جان و دلم رد پای چشمانت
چه می شد آه خدایا اگر که ممکن بود
شبی به صبح برم در سرای چشمانت
شبی بیا بنشین روبروی چشمانم
که من غزل بسرایم برای چشمانت
دلم واست پر میزنه میدونی پر کمه پرپر میزنه میدونی
وقتی توخوابی دل من شبونه میادبهت سرمیزنه میدونی
مرا مجذوب خود کرده است یک عمر عجب معجون گیرایی است چشمت
======
گرمترین گاهواره ای است
که کودک ناآرام جانم
درآن ازگریه می افتد
ای مهربان ترین
نگاهت راازمن دریغ مدار.
مثل پاییزم تمام فصلها یکسره زردم دقیقا مثل تو
چون زمستانم یخ آجین پیکری ساکت وسردم دقیقا مثل تو
پشت پا زد برمن و بر هستی ام عمر نامردم دقیقا مثل تو
موج رنج از ساحل آسو د گی می کند طردم دقیقا مثل تو
در شبان خلوت تنها یی ام گریه ها کردم دقیقا مثل تو
رفته ام از دست و دیگر هیچگاه بر نمی گردم دقیقا مثل تو
بنویس که باشکستن من برابروی خویش خم ند اری
مرا که چون بهاری سبز بودم به رنگ زرد عادت دادی ای عشق

رباعی :
در قلب شب تیره نمازش زیباست در خلوت خویش سوز و سازش زیباست
هرگز ز خدا هیچ نمی خواهد دل تنها نه نما ز ش که نیا ز ش ز یبا ست
میرفتی و دل به ز یر پا یت می مر د با نبض قد و م آ شنا یت میمر د
هر چند به خون خویشتن می غلطید خوش بود که در حال دعایت میمرد


چه ساده چه بی ادعایی غریبه
به چشمم چقدر آشنا یی غر یبه
کجا دیده ام روی خوبت؟ند ا نم
تو را کاین چنین دلربایی غریبه
سر رهگذار تو در انتظارت
نشستم که روزی بیایی غریبه
تو هم آمدی با تمام صفایت
و آن هم صفا چه صفایی غریبه
بیا و بزن زخمه بر پرده ی دل
رها یم کن از بی نو ا یی غر یبه
دلم مثل یک آسمان مه آلود
گرفته است ازبی وفایی غریبه
تو اینجا نبودی و دور از وجودت
نمی آمد از من صدایی غریبه
بیا و بمان و مرو و ببخشای
به جانم امید رهایی غریبه
چو یک کودک خسته محتاج مهرم
بخوان نغمه ی لای لایی غریبه
مسافر
هلا هلا به سفر رفته بر نمی گردی ؟
که ریشه کن شود این خستگی و دلسردی
اگر چه تلخ ولیکن چقدر شیرین است
من و خیال تو و کوچه ها و شبگردی
هزار مرتبه بر من تو پشت پا زده ای
ببین زمانه تو با من چگونه تا کردی
هزار مرتبه گفتم دوباره می گو یم
هلا زمانه زمانه چقدر نا مردی
