تبليغاتX
سایبان غزل-کوچه باغ سه گانی
به انگشت عصا هر دم اشارت میکندپیری که مرگ اینجاست یااینجاست یااینجاست
سلام برهمه دوستان

هرچندباتاخیر

روز زن مبارک

------------------------------------------------------------------------------

تنها نه بر حواشی گلهای این جهان

برسردربهشت خداهم نوشته اند

زن ها فرشته اند

------------------------------------------------------------------------------

        ۴ سه گانی دیگر

                ۱

صبح آمد و آغاز خوب زندگانی است

برسفره جای چای لیوان ازغزل پر

صبحانه ام نان وسه گانی است

               ۲

وقتی ده ما را بدل به شهر کردند

آن مردمان ساده دل شهری شدند و...

با هر چه خوبی قهر کردند

                ۳

بدون هیچ سلام وکلامی  آمد و رفت

چه شد؟...نمیدانم

فقط  تعادل قلب  مرا به هم زد و رفت

             ۴

پنداشتم فقط تو مرا درک کرده ای

دل شوکه* میشود

از این  خبر که بی خبرم ترک کرده ای

----------------------------------------------

*شوکه ازshock انگلیسی گرفته شده واز اصطلاحات رایج درزبان ماست .دلم میخواست فارسی راپاس بدارم اما وازه چون" یکه"که همین معنی رامیده قانعم نکرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

باسلام خدمت دوستان عزیز و با تشکر از زحمات شاعر ارجمند سرکارخانم زهرا ابومعاش وحضور همه اساتید وشاعران گرانقدر خبر چهارمین نشست سه گانی پردازان را مشاهده فرمایید در اینجا
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

                   ۱

وقتی بهار می شود اما تو نیستی

پاییز صد هزاربرابر قشنگ تر...

خوش آب ورنگ تر...

                   ۲

پژمرده  بی  باران سراپای وجود ما

زاینده رودت را بگو شاعر

خشکیده اینجا هم دو رود ما*

-----------------------------------------

* ۲ رود بنامهای ماربره وتیره  در  ابتدای دره ای بسیارزیبا به هم می رسند که شهر مادورود در آنجا قرارگرفته است.نام دورود به همین مناسبت است واین سه گانی رازمانی گفتم که این سه گانی زیبای شاعرارجمند دکتربهادر باقری عزیز راخواندم:

دیر آمدی قوی سپیدم

با واپسین سوز سرودت

خشکیده پیشاپیش تو زاینده رودت

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1391ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

 

باسلام خدمت همه دوستان عزیزوعذرخواهی بابت تاخیر

همیشه روزهای آخراسفندمثل دقیقه 90فوتبال میمونه وعده ای تنبل مثل من که حسابی هم گل خوردن و89دقیقه کسالت به خرج دادن حالا تودقیقه90قصدجبران دارن ومی خوان همه کاربکنن که به قول گزارشگرهای فوتبال کارخیلی سختی پیش رودارن.

توهمین لحظات پایانی فرصت روغنیمت میشمرم وسال نورابه همه شما دوستان خوبم تبریک عرض میکنم وسالی سرشارازسعادت وسلامتی  وشادکامی ازخدای بزرگ براتون آرزومیکنم وفقط جهت اینکه بگم زنده ام بادوکارجدیدوکمی متفاوت و2سه گانی باشماهمسفر میشم.کاراول پیشنهادی است به مسافران عزیزنوروزی وکاردوم باکسب اجازه ازهمه هنرمندان عرصه طنز مشق طنزی است که به عنوان اولین کارنقدونظربزرگان این عرصه رابه جان میخرم..

             "همسفر"

.

همسفر راه  درا ز است کمی  آهسته

جاده  حادثه  سا زاست  کمی  آهسته

پشت هر پیچ کمین کرده خطر ،میدانی؟

پیچ  لج  باز و نساز است کمی آهسته

علت بيشترين حادثه هم سرعت و هم

سبقت غير مجاز است كمي آهسته

تا خطر از تو و از همسفران دور شود

اندکی  صبر نیاز است  کمی آهسته

مسجد کوچکی از دور کند جلوه گری

همسفر وقت نماز است کمی آهسته

 

          شوخی با خواجه شیراز

 

بار دیگرمی شود بنزین فراوان غم مخور

چرخ خواهی زد دوباره در خیابان غم مخور

باک را لبریز خواهی کرد و با اهل و عیال

می فشاری گاز را  اندر اتوبان غم مخور

عید در راه است ،غم را دو رکن از خویشتن

چون که بنزین سفر میگردد اعلان غم مخور

سال چون تحویل شد آغاز کن باشص(ت) لیتر

گردش هشتاد روز دور ایران غم مخور

بعد از این فرقی ندارد چارصد یا هفتصد

راه دارد تا هزار و برتر از آن غم مخور

مزده ای، اما به سال یکهزار و چارصد

میشود مانندگوشت ومیوه ارزان غم مخور

 

واما2سه گانی تقدیم به سه گانی دوستان عزیزم

 

                  1

 

بین من و تو فاصله بیداد میکند

حالا که نیستی

مارا خیال و خاطره دلشاد میکند

 

                 2

 

دوباره شب شد و چیزی مرا  می آزارد

تو نیستی اما

خیالت از سر من دست بر نمی دارد

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1390ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

سلام  دوستان

عذرحقیررابخاطرتاخیروعدم پاسخ به بسیاری ازکامنتها بپذیرید.

چندی پیش وقتی شعرزیبای خواهرخوبم سرکارخانم پاییزرحیمی "مترسک۳"باپیامک بدستم رسید.اتفاقادرمزرعه بودم وازسرخشکسالی  درقلب دی ماه ،نگران این روزهای بی باران بی باران، دست بدامان چاه، درختانم راآب میدادم!بداهه ای درقالب دوسه گانی  تقدیم ایشان شد

.هم شعرزیبای پاییز وهم این دوسه گانی تقدیم به شما:

 مترسک (3)

"در تمام سال
پاسبان یک زمین خشک و خالی بود

بینوا هرگز نمی‌پنداشت

دشمن این خاک

نه کلاغ و نه گراز و نه...

آفت این خاک


خشکسالی بود"

واماسه گانی:

         ۱

کاری از  ما برنمی آید

خشکسالی می کند بیداد

هرچه باداباد

     ۲

همچون تبرفتاده به جان درختها

کابوس گشنگی

سرماوتشنگیٍٍ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

نمیدانم این شعرزیباسروده کیست اماتقدیم به همه کسانی که درشب یلدا به یاددیگران هم هستند

یاددارم یک غروب سردسرد

میگذشت ازکوچه مادوره گرد

دوره گردم بشگه خالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

اشک درچشمان باباحلقه زد

عاقبت آهی زدوبغضش شکست

شدشب یلداونان درسفره نیست

ای خداشکرت ولی این زندگیست؟!

...........................................

بوی نان تازه هوش ازماربود

اتفاقامادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون پرید

گفت آقاسفره خالی می خرید؟!

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1390ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

ای کاش که اندوه زوالی می داشت

غم قصدسفرازاین حوالی می داشت

تا شعر به  یاری دلم  برخیزد

این طبع به خواب رفته حالی می داشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

این غزل قبلا توی وبلاگم بود،دم دست گذاشتم نقدونظردوستان عزیزراجویابشم

می نویسم که دوستت دارم         

می نویسی من از تو  بیزار م

می نویسم بیادمن هستی؟       

 می نو یسی مگر که بیکا رم؟

می نویسم  چرا نمی آ یی؟

 می نویسی  برو  گر  فتا ر م

می نویسم  ز گر یه  لبر یزم         

می نویسی زخنده سرشارم

می نو  یسم  بیا به با لینم         

 می نو یسی مگر  پر ستا رم؟

می نویسم که بی تو می میرم         

 می نویسی خو دم  خبر دار م

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

۱

دیگرنمان ، برو

باشدکه یک خیال بمانی برای من

یک باورزلال بمانی برای من

۲

من یک پرنده ام

ازبس که میله های قفس راشمرده ام

خاموش مرده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری
عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی
بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون
اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1390ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

بگذارکتاب دل دمی بازکنیم

                 بگذار به بال شعر پروازکنیم

بگذار  به زیر سایبانی زغزل

                    شرح غم بی نهایت آغازکنیم  

 

ای توسر آغاز سر آغاز ها 

     عشق تو بال همه پروازها     

     با دل شوریده ی ما می کند 

        شیوه ی چشمان تواعجازها   

  ما و دل وجان سرا پا نیاز  

      از تو ولی با دل وجان نازها  

          از تو واز نغمه  گیسوی توست  

       سر  دل  انگیزی  آواز ها      

      عشق تو و نام تو ویاد تو    

          مایه ی زیبایی آغازها      

                                                

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1390ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

 2 سه گانی

                1

اومرابه حال خودگذاشت،رفت

دل دم ازحضورمی زند

دل همیشه حرف زورمی زند

             2

میوه های باغ زندگانی منند

دختران نازنین من

بهترین سه گانی منند

------------------------------

نگار،زهراوهستی سه گانی عزیزمن هستند
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1390ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

            1     

هرچه می رویم پیشتر

فاصله زیادمی شود میان ما

آه مهربان بگوچرا؟!

             2  

توسرشاری از روح پرشوربارش

نصیب من ازتو ولی خشکسالی است

بگواین چه آشفته حالی است

             3

برای توعاشق ترین اولی من

بگذارمردم بخندند

تونسبت به من بی خیالی ولی من...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1390ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

نارفیقی که عاشقش بودم

عجیب حالی کرد

زیرپای مراکه خالی کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

رفتی وزبی کسی لبالب شده ام

همسایه روبرویی شب شده ام

آنقدرکه ازنبودنت می سوزم

تندیس کسالت آورتب شده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

اینان به هیچ قاعده پابند نیستند

قوم زیاده خواه

ازتوبره خورند و از آخور دو زیستند

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

            ۱- خشکسالی

بیا بشوی ز رخسار دشت تاول را

کجایی ای باران؟

بیا به رقص در آور دوباره جنگل را

 

               ۲-   پاییز 

کی میرسداین فصل  شورانگیز؟

دلتنگ دلتنگیم

کی میرسدپاییز؟

+ نوشته شده در  شنبه 26 شهریور1390ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

۱

سجاده من حالتی نیلوفری داشت

بایادت ای خوب

امشب نمازم رنگ وبوی دیگری داشت

۲

شکرمی کنم تولدی دوباره را

جان من برای این سفرمصمم است

آسمان برای بالهای من کم است

۳

هرچه کردم قلب من آدم نشد

کشتمش

چیزی ازدلتنگی من کم نشد

۴

شب وسکوت وصدای یواش ثانیه ها

وکاش می دیدیم

برای غارت فرصت تلاش ثانیه ها

۵

مانده درمیان بهت باغبان اسیر

درنگاه هرزه ی گیاههای هرز

سروهای سربه زیر

۶

وقتی که ازنابودی ات طرفی نبستند

آه ای پرستو

باسنگ تهمت بالهایت راشکستند

۷

دراین سیاهی شب بوی نورمی آید

سپیده نزدیک است

صدای پای سواری زدورمی آید

۸

سرمست وسرخوشیم کمی غم بیاورید

مردیم ازخوشی!

اسباب درد و رنج  فراهم بیاورید

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1390ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

۱

سپیده سرزده درمن

طلوع من زیباست

شروع من زیباست

۲

بی شک به مهربانی ما  رشک می برند

این روزها همه

حتی فرشته ها که زما مهربان ترند

۳

باچشمهای مهربانت عهد می بندم

شکرانه این عشق

زین پس به جای گریه می خندم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1390ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

 

1

این است آیین رفاقت رسم یاری؟

من جرعه جرعه تشنه شهدوصالت

توآیه آیه غرق درپرهیزگاری؟

2

بازی سرنوشت وتقدیراست

جستجوهانتیجه داداما

دل اوجای دیگری گیراست

3

دست من رابه گردنم انداخت

پرم ازاضطراب و ازتشویش

آشتی می دهد مرا باخویش

4

دل پای رویاوخیالت ایستاده است

باورکن ای خوب

حتی خیالت هم برای من زیاداست

5

سفربخیرمسافرخدابه همراهت

ولی دوباره بیایی

دوچشم ویک دل زخمی نشسته برراهت

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1390ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

          

 

جلویم سد شد و نشناخت مرا

حال من بدشدونشناخت مرا

بعد ازآن زردی مزمن رنگم

سرخ، بی حد شد و نشناخت مرا

اشک  برگونه پژمرده من

خط  ممتد  شد ونشاخت  مرا

غم و اندوه من ازسردی او

ضرب درصد شد و نشناخت مرا

هیچ انگار نه انگار که من...

از برم رد شد و نشناخت مرا

    

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1390ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

تو دریا  دریا  آبی  

من وادی  وادی زردم 

کاری بکن سمت توسمت آب برگردم


+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

دیشب  تمام باغ  مرا سر  بریده اند          سر از تمام بید و صنوبربریده اند

دست مرابه جای تمامی شاخه ها            گویی هزار بار  مکرر  بریده ا ند

مانند یک پرنده  به  چنگال کرکسان            انگار  بال بال  مرا  پر  بریده اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

گفتم که من پیرم ولی باورنکردی

دیگرزمینگیرم ولی باورنکردی

گفتم که شوق زندگی کردن ندارم

ازخویش هم سیرم ولی باورنکردی

گفتم که کاری برنمی آیدزدستم

محکوم تقدیرم ولی باورنکردی

گفتم بمان من پای برگشتن ندارم

بسته به زنجیرم ولی باورنکردی

گفتم مروپیشم بمان ومهربان باش

بعدازتومی میرم ولی باورنکردی

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

 

 بيابيابه گذشته به حويش برگرديم                 

بياكمي به زمانهاي پيش برگرديم

 

دلم گرفته ازاين سبزه هاي مصنوعي           

عجيب خسته ام ازاين هواي مصنوعي

 

دلم گرفته براي غروب آبادي              

  براي منظره هاي جنوب آبادي

 

نگاه كن  ده مارا ز دورها پيداست                     

 ببين كه دودسفيدتنورهاپيداست

 

نگاه كن بوي نان برشته مي آيد                  

   صداي مادر و عطر فرشته مي آيد

 

كسي كه ساده وبي ادعاست مادرمن              

هميشه شكرگزارخداست مادرمن

 

کسی که چین وچروک رخش بهارمن است

قدخمیده ی اومایه ی وقارمن است

 

دوباره می شنوم من صدای پای پدر

نویدبارش باران وخنده های پدر

 

کسی که پینه ی دستان اوبهشت خداست

کسی که اصل محبت کسی که عین صفاست

 

بيابيابه گذشته به حويش برگرديم                

بياكمي به زمانهاي پيش برگرديم

 

به خانه هاي گلي سقفهاي بي آهن              

به آن فضاي معطرفضاي بي آهن

 

به خانه هاي گلي سقفهاي چوبيمان            

به لحظه هاي صميمي به گاه خوبيمان

 

دلم گرفته براي غروب آبادي              

 براي منظره هاي جنوب آبادي

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

دلم هوای توداردهوای هوای چشمانت            

دلم دوباره گرفته برای چشمانت

مگو که فاصله داریم و پلک بر هم زن               

 زد ور می شنوم من صدای چشمانت

در آستانه پیری دوباره پیدا شد                      

 جوانی دلم از لابلای چشمانت

به زندگانی من رنگ تازه ای بخشید               

 حضور ساده و بی ادعای چشمانت

دلم چو کشتی بی ناخدای سرگشته است      

 به روی وسعت بی انتهای چشمانت

نگاه کردی و تا جاودانه حک شده است            

 به روی جان و دلم رد پای چشمانت

چه می شد آه خدایا اگر که ممکن بود             

 شبی به صبح برم در سرای چشمانت

شبی بیا بنشین روبروی چشمانم                   

که من غزل بسرایم برای چشمانت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

 

دلم  واست پر میزنه میدونی          پر کمه پرپر  میزنه میدونی

وقتی توخوابی دل من شبونه         میادبهت سرمیزنه میدونی 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

چه چشم انداززیبایی است چشمت          چه گیرا و تماشا یی است  چشمت

مرا مجذوب خود کرده  است یک عمر          عجب معجون گیرایی است چشمت

                                               ======

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

نکاهت

گرمترین گاهواره ای است

     که کودک ناآرام جانم

     درآن ازگریه می افتد

                     ای مهربان ترین

                                         نگاهت راازمن دریغ مدار.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط نادرعبدالوند  | 

من  پر  از  دردم  دقیقا  مثل  تو          خسته ام هردم دقیقا مثل تو

مثل    پاییزم     تمام      فصلها          یکسره  زردم  دقیقا   مثل تو

چون زمستانم یخ  آجین   پیکری          ساکت وسردم دقیقا مثل تو

پشت پا زد برمن و بر هستی ام          عمر  نامردم  دقیقا  مثل  تو

موج رنج   از ساحل   آسو د گی          می کند طردم دقیقا مثل تو

در  شبان   خلوت   تنها یی  ام         گریه ها  کردم  دقیقا  مثل تو

رفته ام از دست و دیگر هیچگاه        بر نمی  گردم  دقیقا  مثل  تو  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط نادرعبدالوند  |